آه دیشب خواب دیدم من عجیب خواب دیدم یک گروه نانجیب
روی بال عشق را خط می زنند هر کبوتر زاده را سر می برند
خواب دیدم فاطمه دخت نبی نور چشم مصطفی ام ابی
چشمهایش پر ز درد و اشک بود گونه هایش جای دست رشک بود
کودکی نام علی را داد زد نام آن عشق جلی را داد زد
فاطمه دیگر علی را یار نیست بهر اشکت یا علی غمخوار نیست
عزم هجرت کرده جان مصطفی همسر غمخوار مولی مرتضی
آخرین دیدار آنها در بقیع بعد از آن ظلم وستمهای فجیع
خاک هم آغوش شد با فاطمه اشک مولا را نبودش خاتمه
آسمان هم سیلی ای از ابر خورد گریه کردو آتشی را سرد برد
آه ،دیشب خواب دیدم من عجیب خواب دیدم یک گروه نانجیب 
کینه ای بر سینه خود کاشتند تخم نفرت بر دل خود کاشتند
جانمازی باز در محراب بود قاتل مولا علی در خواب بود
ذجه و ذکر توسل بر خدا ذکر یا رب یا رب و ذکر دعا
عرش لرزید و یاسی سبز مرد چون علی ضربتی از ملجم نامرد خورد














